تبليغاتX
.•* *•.سکوت مرداب.•* *•.
.•* *•. عاشق نتها.•* *•.

 

سلام دوستان ببخشيد دیگه نمیتونم بیام نت وبه وبلاگی سربزنم وآپ کنم از همتون عضر خواهی میکنم موفق باشین دوستون دارم خوش باشین خدا نگهدار تا ........





لينك ثابت نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1387ساعت 23:25 توسط ..:: عاشق تنها ::..

به قلبم حق میدهم که تنها تو را میخواهد چون تو اولین و

 www.taranome-ashk.blogfa.com 

آخرین عشق واقعی و همدلی هستی که در اعماق قلبم

 www.taranome-ashk.blogfa.com 

نشسته ای و کسی هستی که میتوانی قلبم را برای

 www.taranome-ashk.blogfa.com 

همیشه نزد خود نگه داری و با حضورت در قلبم انتظار آن

  www.taranome-ashk.blogfa.com

را برآورده کنی چونکه تو لایق آن هستی عزیزم

TinyPic image

 




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 13:33 توسط ..:: عاشق تنها ::..

تو مرا می فهمی من تو را می خواهم

وهمین ساده ترین قصه یک انسان است

تو مرا می خوانی من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم

و تو هم می دانی تا ابد در دل من می مانی

TinyPic image




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 3:7 توسط ..:: عاشق تنها ::..

چشم انتظار من باش

   تنها تو یار من باش

   ای آخرین امیدم ای نازنین ترین یار

   چشم انتظار من باش

   من زنده ام به یادت

    ای مهربون عاشق

   چشم انتظار من باش

TinyPic image




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 23:0 توسط ..:: عاشق تنها ::..

TinyPic image




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 22:56 توسط ..:: عاشق تنها ::..

 

تو تموم دنیامی تو تموم حرفامی

تو همه لحظه گرم عاشق بودنی

یه ستاره داره چشمک میزنه از آسمون

داره دلمو می بره . می بره بی نام و نشون

اون ستاره همون چشمای تویه تو آسمون

داره پر پر میزنه دلم واسه دیدن اون

TinyPic image

 

 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 22:55 توسط ..:: عاشق تنها ::..

یکی را دوست می دارم


 

یکی را دوست می دارم


يكی را دوست دارم


ولی افسوس او هرگز نميداند


نگاهش ميكنم شايد


بخواند از نگاه من


كه او را دوست مي دارم


ولی افسوس او هرگز نميداند


به برگ گل نوشتم من


تو را دوست مي دارم


ولی افسوس او گل را


به زلف كودكی آويخت تا او را بخنداند


به مهتاب گفتم ای مهتاب


سر راهت به كوی او


سلام من رسان و گو


تو را من دوست مي دارم


ولی افسوس چون مهتاب به روی بسترش لغزيد


يكی ابر سيه آمد كه روی ماه تابان را بپوشانيد

 
صبا را ديدم و گفتم صبا دستت به دامانت


بگو از من به دلدارم تو را من دوست مي دارم


ولی افسوس و صد افسوس


زابر تيره برقی جست


كه قاصد را ميان ره بسوزانيد


كنون وامانده از هر جا


دگر با خود كنم نجوا


يكی را دوست مي دارم


ولی افسوس او هرگز نميداند .
 

 

    
    




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 23:59 توسط ..:: عاشق تنها ::..

می خواهم برایت ...!

 
می خواهم برایت ...!

می خواهم برایت بهترین دوستی باشم که تاکنون داشته ای

می خواهم که گوش جان به سخنانت سپارم

حتی اگر درمشکلات خود غرق شده باشم

آن گونه که هیچ کس تاکنون چنین نکرده

می خواهم تاهرزمان که مرا طلبیدی درکنارت باشم

نه اکنون ، بلکه هرزمان که خودت می خواهی

می خواهم رفیق شفیقت باشم ، می خواهم تورا به اوج برسانم

خواه توانش را داشته باشم ، خواه از انجام آن ناتوان باشم

می خواهم به گونه ای باتورفتار کنم که گویی اولین روز میلاد توست

نه آن روز خاص ، که تمام روزهای سال

به حرف هایت گوش خواهم داد

نصیحت می کنم

هم بازی ات می شوم

گاهی اوقات می گذارم که برنده شوی

درکنارت می مانم

درآن زمان که آهنگ نبرد کنی

و درکشاکش مبارزه با زندگی برایت دعا می کنم

می خواهم برایت بهترین دوستی باشم که تاکنون داشته ای

امروز ، فردا و فرداهای دیگر

تا آخرین لحطه حیاتم

می پرسی چرا؟

زیرا تو نیز برایم بهترین دوستی هستی که تاکنون داشته ام
 
 
    
    
 
 
 



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 23:59 توسط ..:: عاشق تنها ::..

عشق چیست ؟


 

عشق چیست ؟


عشق ، خیلی ساده است .


عشق ، گوش سپردن است . گوش سپردن به مردم .


منتظر نباشیم تا نوبت حرف زدن به ما برسد .


فقط گوش بدهیم . به چشمهایشان نگاه کنیم .


حواسمان به حرفهایی باشد که آنها می گویند.


فقط گوش بدهیم .


عشق خیلی ساده است.


عشق ... قدردانی کردن است .


ازمردم به خاطر چیزی که هستند قدردانی کنیم .


نه به خاطر چیزی که ما می خواهیم باشند .


فقط ازآنها قدردانی کنیم و آنها راتایید کنیم .


به همه کسانی که ازما حمایت می کنند فکر کنیم .


مادرمان ، پدرمان ، همسرمان ، دوستانمان .


فقط ازآنها قدردانی کنیم .


به آنها بگوییم که دردل ما جایگاهی مخصوص دارند و


اصلا دراندیشه ما باهمه فرق دارند .


افراد معروف و مشهوری که دراطرافمان و درجهان هستند


دنیای ما را نمی سازند ، بلکه دوستانمان ، خانواده مان و


فرزندانمان دنیای ما را می سازند .


زیرا...


عشق ساده است .


عشق ... چیزی است که باید هرروز حس بشود.


لازم نیست که حتما فوق العاده و غیر عادی باشد.


می تواند خیلی معمولی و پیش پا افتاده باشد .


بخشی از زندگیمان .


مثل نوشیدن یک فنجان چای داغ ، خواندن مجله مورد


علاقه مان یا یک صبح دلپذیر .

together

    
    
 




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 23:59 توسط ..:: عاشق تنها ::..

 

  يكي بود يكي نبود، اوني كه بود تو بودي و اوني كه نبود من بودم !
يكي داشت و يكي نداشت، اوني كه داشت تو بودي و اوني كه تو رو نداشت من بودم!
يكي خواست و يكي نخواست، اوني كه خواست تو بودي اوني كه بي تو بودن رو نخواست من بودم!
يكي آورد و يكي نياورد، اوني كه آورد تو بودي اوني كه جز تو به هيچ كس ايمان نياورد من بودم !
يكي برد و يكي باخت، اوني كه برد تو بودي اوني كه دل به تو باخت من بودم!
يكي گفت و يكي نگفت، اوني كه گفت تو بودي اوني كه " دوست دارم " رو به هيچ كس جز تو نگفت من بودم

دلم واست تنگ شده 

تو را می ستایم

 چرا که لبخندت ثانیه هایم را گرما می بخشد.

 تو را می ستایم

 برای آنکه نگاهت دلم را روشن می کند.

 تو را می ستایم

 چون گام هایت در سرزمین آفتاب زمان را تکان می دهد.

 تو را می ستایم

 چرا که شایسته ی ستایشی

    تقدیم به بهترینم :f 

 

 




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 23:59 توسط ..:: عاشق تنها ::..

بهترین باش !


 

بهترین باش !


بهترين باش.......


اگر نمي تواني بلوطي بر فراز تپه اي باشي ، بوته اي در دامنه اي باش.


ولي بهترين بوته اي باش كه در كناره راه روييده.


اگر نمي تواني درخت باشي ، بوته باش،


اگر نمي تواني بوته باشي ، علف كوچكي باش و


چشم انداز كنار شاه راهي را شادمانه تر كن


اگر نمي تواني نهنگ باشي ، فقط يك ماهي كوچك باش


ولي بازيگوش ترين ماهي درياچه


در اين دنيا براي همه كاري هست


كارهاي بزرگ


كارهاي كمي كوچك


و آنچه كه وظيفه ماست ، چندان دور از دسترس نيست.


اگر نمي تواني شاه راه باشي ، كوره راه باش


اگر نمي تواني خورشيد باشي ، ستاره باش


با بردن و باختن ، اندازه ات نمي گيرند


هر آنچه كه هستي، بهترين باش

         

    
    

 




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 23:58 توسط ..:: عاشق تنها ::..

 

دل تنگ

سر خود را مزن اينگونه به سنگ


دل ديوانه تنها دل تنگ


منشين در پس اين بهت گران


مدران جامه جان را مدران


مكن اي خسته درين بغض درنگ


دل ديوانه تنها دلتنگ


پيش اين سنگدلان قدر دل و سنگ يكي است


قيل و قال زغن و بانگ شباهنگ يكي است


ديدي آن را كه تو خواندي به جهان يارترين


سينه را ساختي از عشقش سرشارترين


آنكه مي گفت منم بهر تو غمخوارترين


چه دلآزارترين شد چه دلآزارترين


نه همين سردي و بيگانگي از حد گذراند


نه همين در غمت اينگونه نشاند


با تو چون دشمن دارد سر جنگ


دل ديوانه تنها دل تنگ


ناله از درد مكن


آتشي را كه در آن زيسته اي سرد مكن


با غمش باز بمان


سرخ رو باش ازين عشق و سرافراز بمان


راه عشق است كه همواره شود از خون رنگ


دل ديوانه تنها دل تنگ

 

    
    




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 23:56 توسط ..:: عاشق تنها ::..

ای مهربانترین مهربانان


 

ای مهربانترین مهربانان


گفتم : خدای من ، دقایقی بود درزندگانیم که هوس می کردم سرسنگینم را که پر از دغدغه ی دیروز بود و

هراس

 فردا برشانه های صبورت بگذارم ، آرام برایت بگویم و بگریم ، درآن لحظات شانه های تو کجا بود ؟


گفت : عزیزتر از هرچه هست ، تو نه تنها درآن لحظات دلتنگی که درتمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده

بودی ،

من آنی خود را ازتو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی . من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد ،

 با

 شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم .


گفتم : پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی ، اینگونه زار بگریم ؟


گفت : عزیزتر ازهرچه هست ، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند ، اشکهایت به

 من

 رسید و من یکی یکی برزنگارهای روحت ریختم تا بازهم ازجنس نور باشی و از حوالی آسمان ، چرا که تنها

 اینگونه

 می شود تا همیشه شاد بود .


گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگی بود که برسرراهم گذاشته بودی ؟


گفت : بارها صدایت کردم ، آرام گفتم ازاین راه نرو که به جایی نمی رسی ،توهرگز گوش نکردی و آن سنگ

بزرگ

 فریاد بلند من بود که عزیز ازهرچه هست ازاین راه نرو که به نا کجا هم نخواهی رسید .


گفتم : پس چرا آن همه درد دردلم انباشتی ؟


گفت : روزیت دادم تا صدایم کنی ، چیزی نگفتی ، پناهت دادم تا صدایم کنی ، چیزی نگفتی ، بارها گل برایت

 فرستادم ، کلامی نگفتی ، می خواستم برایم بگویی آخر تو بنده ی من بودی ، چاره ای نبود جز نزول درد که

تو

تنها اینگونه شد که صدایم کردی .گفتم : پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را ازدلم نراندی ؟


گفت : اول بار که گفتی خدا ، آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد باردگر خدای تو را نشنوم ، تو باز گفتی خدا و

 

 من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر ، من می دانستم تو بعد از علاج درد برخدا گفتن اصرار نمی کنی و

 گرنه

 همان بار اول شفایت می دادم .


گفتم : مهربانترین خدا ، دوست دارمت ...


گفت : عزیزتر از هرچه هست من دوست تر دارمت ...

 

    
    



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 23:55 توسط ..:: عاشق تنها ::..

 

تنهائي(Loneliness)


 

تنهائي(Loneliness)


تنهايي شعر از مصطفی هیچکس



گاهی انسان نیازمند تنهایی است


گاهی انسان نیازمند عشق است


روزی به جاده ای تاریک قدم می نهیم


جاده ای را که هیچ کس را خبری از آن نیست


شمعی به دستمان داده اند


تا با آن راه خود بیابیم


شمعی که تا آن را روشن می کنیم


فقط خود را می بینیم نه چیز دیگر


از آن چه که تا کنون غافل بوده ایم


عشق درونمان که خاموش شده است


انسان به آسمان خیره می شود


به زمین می اندیشد


در آب غرق می شود


از باران می ریزد


در صخره ها می شکند


در برف می غلتد


با مورچگان زندگی می آموزد


با پرندگان پرواز می کند


با شیر می درد


با آهو خیز بر می دارد


با خود به جای خود زندگی می کند


با شمع نور می افشاند


با دریا ، وسعت بی پایان را می بیند


با ستارگان زیبایی می بخشد


با خدا نجوا می کند


اما با چه چیز می توان عشق را بدست آورد


چگونه می توان خدا را دید


این سؤالی است که همیشه می پرسیم


گاهی آدمی تنها می شود


به تنهایی می اندیشد و تنها می شود


گاهی انسان نیازمند تنهایی است

 

    
    





لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 23:54 توسط ..:: عاشق تنها ::..

 
 
داستان خدا و گنجشك

 
داستان خدا و گنجشك
 

روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت .


فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت " . مي ايد ، من تنها گوشي
 
هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد و سر انجام گنجشك
 
روي شاخه اي از درخت دنيا نشست .

فرشتگان چشم به لبهايش دوختند ، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :

" با من بگو از انچه سنگيني سينه توست ." گنجشك گفت " لانه كوچكي داشتم ، ارامگاه خستگي هايم بود و
 
 سرپناه بي كسي ام . تو همان را هم از من گرفتي . اين توفان بي موقع چه بود ؟ چه مي خواستي از لانه محقرم
 
 كجاي دنيا را گرفته بود ؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد . فرشتگان
 
 همه سر به زير انداختند.

خدا گفت " ماري در راه لانه ات بود . خواب بودي . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. انگاه تو از كمين مار
 
 پر گشودي . گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود.

خدا گفت " و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي.

اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را
 
پر كرد.
    
    



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 23:53 توسط ..:: عاشق تنها ::..

 

نامه اي از طرف خدا


 

نامه اي از طرف خدا


امروز صبح که از خواب بيدار شدي، نگاهت مي کردم و اميدوار بودم که با من حرف بزني. حتي براي چند

کلمه، نظرم را بپرسي يا براي اتفاق خوبي که ديروز در زندگي ات افتاد، از من تشکر کني. اما متوجه شدم که

 خيلي مشغولي، مشغول انتخاب لباسي که مي خواستي بپوشي. وقتي داشتي اين طرف و آن طرف مي دويدي تا

 حاضر شوي فکر مي کردم چند دقيقه اي وقت داري که بايستي و به من بگويي: سلام؛ اما تو خيلي مشغول

بودي.


يک بار مجبور شدي منتظر بشوي و براي مدت يک ربع کاري نداشتي جز آنکه روي يک صندلي بنشيني. بعد

 ديدمت که از جا پريدي. خيال کردم مي خواهي با من صحبت کني؛ اما به طرف تلفن دويدي و در عوض به

دوستت تلفن کردي تا از آخرين شايعات با خبر شوي. تمام روز با صبوري منتظر بودم. با اونهمه کارهاي

مختلف گمان مي کنم که اصلاً وقت نداشتي با من حرف بزني. متوجه شدم قبل از نهار هي دور و برت را نگاه

 مي کني، شايد چون خجالت مي کشيدي که با من حرف بزني، سرت را به سوي من خم نکردي. تو به خانه

 رفتي و به نظر مي رسيد که هنوز خيلي کارها براي انجام دادن داري.


بعد از انجام دادن چند کار، تلويزيون را روشن کردي. نمي دانم تلويزيون را دوست داري يا نه؟ در آن چيزهاي

 زيادي نشان مي دهند و تو هر روز مدت زيادي از روزت را جلوي آن مي گذراني؛ در حالي که درباره هيچ

 چيز فکر نمي کني و فقط از برنامه هايش لذت مي بري... باز هم صبورانه انتظارت را کشيدم و تو در حالي

 که تلويزيون را نگاه مي کردي، شام خوردي و باز هم با من صحبت نکردي. موقع خواب...، فکر مي کنم خيلي

 خسته بودي. بعد از آن که به اعضاي خوانواده ات شب به خير گفتي، به رختخواب رفتي و فوراً به خواب

رفتي. اشکالي ندارد. احتمالاً متوجه نشدي که من هميشه در کنارت و براي کمک به تو آماده ام. من صبورم،

 بيش از آنچه تو فکرش را مي کني. حتي دلم مي خواهد يادت بدهم که تو چطور با ديگران صبور باشي. من

آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم. منتظر يک سر تکان دادن، دعا ،فکريا گوشه اي از قلبت که

متشکر باشد.


خيلي سخت است که يک مکالمه يک طرفه داشته باشي. خوب، من باز هم منتظرت هستم؛ سراسر پر از عشق

 تو... به اميد آنکه شايد امروز کمي هم به من وقت بدهي. آيا وقت داري که با من صحبت كني؟ اگر نه،عيبي

 ندارد،مي فهمم و هنوز هم دوستت دارم.


دوست و دوستدارت: خدا

 

    
    



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 23:52 توسط ..:: عاشق تنها ::..

 

تارهاي بي صدا


 

تارهاي بي صدا
 


آروم چشمانم را باز كردم. احساس عجيبي بود. گويي همه اطرافيانم به طرز عجيبي به من چشم دوخته اند.

 

سكوت!


همجا ساكت بود و هيچ صدايي شنيده نمي شد. ديگر نمي توانستم صدايي بشنوم. واي چه حس عجيبي! چه شده

 

است؟! مادرم را مي‌شناسم. مي‌خواهم داد بزنم: مادر! ولي چه فايده ديگر نمي‌توانم بشنوم. گوشهايم ديگر نمي

 

شنود. ديگر نمي توانم صداي زيباي گنجشكهايي كه سحرگاه شلوغ و پلوغ ميكنند بشنوم.


خدايا! چرا با من چنين كردي؟ ديگر نمي‌توانم شبانگاه قبل از خواب به نواي دلنشين گيتار كه تارهاي آن با

 

 انگشتان خودم مي‌لرزيد گوش كنم! چه تارهاي سردي. فقط مي‌لرزند و فايده اي ندارند. هيچ صدايي! سكوت!

 

سكوت و سكوت.


 

    
    



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 23:51 توسط ..:: عاشق تنها ::..

 

هدیه ای پر از بوسه


 

هدیه ای پر از بوسه
 


در شهري دور افتاده , خانواده فقيري زندگي ميكردند. پدر خانواده از اينكه دختر 5 ساله شان مقداري پول براي

 

خريد كاغذ كادوي طلايي رنگ مصرف كرده بود , ناراحت بود چون همان مقدار پول هم به سختي به دست مي

 

آمد.


دخترك با كاغذ كادو يك جعبه را بسته بندي كرده و آن را زير درخت كريسمس گذاشته بود.


صبح روز بعد , دخترك جعبه را نزد پدرش برد و گفت : بابا , اين هديه من است . پدر جعبه را از دختر

 

خردسالش

 

گرفت و آن را باز كرد.


داخل جعبه خالي بود !


پدر باعصبانيت فرياد زد : مگر نميداني وقتي به كسي هديه ميدهي بايد داخل جعبه چيزي هم بگذاري ؟


اشك از چشمان دخترك سرازير شد و با اندوه گفت : بابا جان , من پول نداشتم ولي در عوض هزار بوسه

 

برايت

 

داخل جعبه گذاشتم . چهره پدر از شرمندگي سرخ شد , دختر خردسالش را بغل كرده و او را غرق بوسه كرد.

 

 

  

    
    



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 23:50 توسط ..:: عاشق تنها ::..

 

نگاه كن!


 

نگاه كن!


دختر: مطمئني كه مي خواهي با من ازدواج كني؟


پسر: بهت قول ميدم!



دختر: حتي با اينكه چشام نمي بينه؟


پسر: آره. راستي اگه يك روز چشات خوب شه بازم ميخواي با من ازدواج كني؟


دختر: شك نكن.



به دختر خبر دادند كه دو چشم براي پيوند دادن به چشمان او پيدا شده. عمل با موفقيت انجام شد و دختر مشتاقانه

 منتظر پسر بود. پسر آمد و دختر با كمال شگفتي ديد كه پسر نابيناست!!!



پسر گفت: حالا باز هم حاضري با من ازدواج كني؟


دختر: نه!


پسر: (سكوت)



پسر قبل از اينكه برود گفت: خداحافظ اما اين بار قول بده مواظب چشمات باشي.


دختر گفت: نگران نباش.



پسر گفت: چرا، جاي نگراني داره. درسته حالا دو چشم عاريتي داري، اما مسئله اينه كه معلوم شد تو با آن

 چشمها فقط نگاه ميكني، نمي بيني! 

 

    
    

 




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 23:49 توسط ..:: عاشق تنها ::..

 
 با مرام

 
با مرام
 

مردي جعبه اي بزرگ پر از مواد غذايي و مقداري پول را به خانه زني با چندين بچه قد ونيم قد برد.

زن خانه وقتي بسته هاي غذا و پول را ديد شروع کرد به بدگويي از همسرش و گفت: اي کاش همه مثل شما
 
 اهل معرفت و جوانمردي بودند. شوهر من آهنگري بود که از روي بي عقلي دست راستش و نصف صورتش
 
را در يک حادثه در کارگاه آهنگري از دست داد و مدتي بعد از سوختگي عليل و از کار افتاده گوشه خانه افتاد
 
 تا درمان شود. وقتي هنوز مريض و بي حال بود چندين بار در مورد برگشت سر کارش با او صحبت کردم
 
ولي به جاي اين که دوباره سر کار آهنگري برود مي گفت که ديگر با اين بدنش چنين کاري از او ساخته نيست
 
 و تصميم دارد سراغ کاري ديگر برود. من هم که ديدم او ديگر به درد ما نمي خورد، برادرانم را صدا زدم و با
 
 کمک آنها او را از خانه بيرون انداختيم تا لااقل خرج اضافي او را تحمل نکنيم. با رفتن او ، بقيه هم وقتي
 
 فهميدند که وضع ما خراب شده از ما فاصله گرفتند و امروز که شما اين بسته هاي غذا و پول را برايمان
 
 آورديد ما بشدت به آنها نياز داشتيم. اي کاش همه انسانها مثل شما جوانمرد و اهل معرفت بودند !

" مرد تبسمي کرد و گفت : " حقيقتش من اين بسته ها را نفرستادم. يک فروشنده دوره گرد امروز صبح به
 
مدرسه ما آمد و از من خواست تا اين ها را به شما بدهم و ببينم حالتان خوب است يا نه !!؟ همين !"

مرد اين را گفت و از زن خدا حافظي کرد تا برود. در آخرين لحظات ناگهان برگشت و ادامه داد : " راستي يادم
 
 رفت بگويم که دست راست و نصف صورت اين فروشنده دوره گرد هم سوخته بود !
 
    
    



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 23:48 توسط ..:: عاشق تنها ::..

 
 خيانت

 
خيانت

مرد جواني براي يك ماموريت چند ماهه به يكي از كشورهاي اروپايي فرستاده ميشود و بعد از چندين ماه نامه
 
 اي به اين مضمون براي نامزدش در ايران ميفرستد:


عزيزم! متاسفم. ديگر نمي توانم به اين رابطه دور ادامه دهم و با كمال تاسف تا الان ده بار به تو خيانت
 
 كرده ام. مي‌دانم كه ديگر شايسته تو نيستم. عكسي كه به تو داده ام برايم پس بفرست!

با عشق. نامزد عزيزت.


دختر جوان رنجيده خاطر از رفتار مرد، از همه همكاران و دوستانش ميخواهد كه عكسي از نامزد، برادر، پسر
 
 عمو، پسر دايي ... خودشان به او قرض دهند و همه آن عكسها را كه 56 تا بودند با عكس نامزد بيوفايش در
 
يك پاكت گذاشته و به همراه نامه اي براي او ميفرستد. مضمون نامه:


عزيزم! مرا ببخش. اما من هر چه فكر كردم قيافه تو را به ياد نياوردم. لطفا عكس خودت را از عكسهاي تو
 
 پاكت جدا كن و بقيه را براي من برگردان!

 
    
    

 




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 23:48 توسط ..:: عاشق تنها ::..

شش مساوي يك

 
شش مساوي يك
 

وقتي شش مساوي يك است !‌

وقتي پدر آن ها را به پانسيون آورد تازه فهميديم كه تصميم او در تبديل پانسيون به يك پرورشگاه خصوصي
 
جدي است و من و فلورا بايد هر چه زودتر درسمان را تمام كنيم و آن چه را آموخته ايم در زندگي واقعي به كار
 
 بگيريم . ميهمانان جديد ما دو دختر كوچك دو قلوي دوازده ساله بودند كه معصوميتي عجيب در نگاهشان موج
 
 ميزد . " مهلا " و " مهسا " وقتي ما را ديديند بي اختيار خودشان را پشت پدر پنهان كردند . انگار باز هم پدر
 
براي آنها از هر ستوني مطمئن تر و آرام بخش تر بود . اما جمع ما به اين راحتي تسليم نمي شد . چند دقيقه اي
 
نگذشت كه دو تازه وارد جديد در آغوش زن و مرد صاحب پانسيون جاي گرفتند و با صفا و مسيحا همكلام
 
 شدند .

پدر وقتي وسايل بچه ها را به اتاقشان منتقل كرد يك آكواريوم كوچك شامل شش ماهي طلايي كوچك را هم
 
همراه خود به داخل اتاق بچه ها برد . وقتي از او راجع به آكواريوم پرسيدم با خنده گفت كه پدر و مادر اين بچه
 
 ها شش سال پيش در جشن تولدشان اين ماهي ها و آكواريوم را به آن ها هديه دادند . چند ساعت بعد از جشن
 
 تولد ، آن ها در يك حادثه تصادف از دنيا رفتند و بچه ها اين آكواريوم و ماهي هايشان را به عنوان تنها خاطره
 
 از محبت والدينشان با جان و دل حفظ كرده بودند . ناگهان پدر انگار متوجه نكته مهمي شده باشد به سمت من
 
 برگشت و با لحني جدي گفت : " به ديانا و فلورا و بقيه اعضاي پانسيون ياد آور شو كه اصلا در مورد اين
 
آكواريوم كنجكاوي نكنند و بگذارند بچه ها هر جوري مي خواهند راجع به ماهي هاي آن فكر كنند ! "

متوجه اصرار و تذكر پدر نشدم . وقتي حساسيت پدر در مورد آكواريوم را براي ديانا و فلورا تعريف كردم هر
 
 دوي آنها كنجكاوتر شدند و خواستند از نزديك ماهي ها و آكواريوم را ببينند .

پدر از خستگي به اتاقي رفت و خوابيد . ظاهرا زن و مردي هم كه نگهداري بچه ها را به عهده داشتند از دار
 
 دنيا رفته بودند و پدر مجبور شده بود براي انتقال بچه ها به پايتخت چندين هزار كيلومتر راه را طي كند . دلم
 
برايش مي سوخت . اين كه او چرا براي كمك به كودكان بي سرپرست تا اين حد از جان و دل مايه مي گذارد
 
 برايم غير قابل هضم بود . با خودم فكر كردم كه او نسبت به سرنوشت تك تك اين بچه ها دل نگران است و اين
 
 نگراني براي كودكاني كه از جنس و پوست و خون او نيستند ، چه معنايي مي تواند داشته باشد .

اما وقتي به ياد آرام گرفتن بچه هاي بي سرپرست در آغوش پدر افتادم و اين كه چقدر به او متكي اند و از كنار
 
 او بودن آرام مي گيرند ، نظرم را پس گرفتم . اين بچه ها پدر را به اندازه يك پدر واقعي دوست داشتند و پوست
 
 و استخوان و وابستگي خوني در اين دوست داشتن بي معنا ترين چيزي بود كه انسان مي تواند به آن توجه كند .
 
 روز بعد اتاق تازه واردهاي جديد مرتب و آماده شد . آنها درست كنار اتاق صفا و مسيحا ساكن شدند و در
 
وسط دو اتاق به راحتي باز بود و در نتيجه آنها مي توانستند ساعات تنهايي خود را باهم باشند و تنهايي همديگر
 
 را پر كنند . مهسا و مهلا با وسواس و حساسيت عجيبي از آكواريوم نگهداري مي كردند و شش ماهي طلايي
 
 موجود در آن را به بقيه نشان مي دادند . آن ها تك تك لحظاتي كه پدر و مادرشان ماهي ها را به آنها هديه دادند
 
 و داخل آكواريوم انداختند ، به خاطر داشتند . در واقع اين لحظات آخرين لحظاتي بودند كه پدر و مادرشان را
 
 در كنار خود ديده بودند .

با دقت به ماهي ها ي طلايي داخل آكواريوم خيره شدم . ديانا مي گفت كه مشخصات اين نژاد ماهي ها را در
 
 جايي ديده است و مي تواند اطلاعات كافي راجع به آنها به دست آورد . اما پدر كه در اتاق حضور داشت با
 
عصبانيتي عجيب از ديانا خواست تا به امور ديگري بپردازد و بي جهت وقتش را روي موضوعات فرعي هدر
 
 ندهد .

ديانا كه از برخورد تند پدر ناراحت شده بود ، نزد من گله كرد كه انتظار چنين برخوردي از پدرم را نداشته
 
است و هيچ وقت با كسي كه در جستجوي كشف يك حقيقت علمي است نبايد اين گونه برخورد شود . من هم از
 
 تغيير رفتار پدر تعجب كرده بودم ، حق را به ديانا دادم و از او خواستم كه طبق تذكر اوليه پدر زياد به
 
آكواريوم و ماهي هاي آن گير ندهد و اين برخورد را ناديده بگيرد .

اما ديانا دست بردار نبود . او همان روز با دوربين از ماهي ها فيلمبرداري كرد و براي كسب اطلاعات دقيق
 
 راجع به نژاد اين ماهي ها و مشخصات آن ها به يك مركز تخصصي پرورش ماهي رفت . به او گفتند كه
 
متخصص مركز روز بعد مي آيد و از او خواستند فيلم و عكس ماهي ها را در مركز بگذارد و روز بعد تلفني
 
نتيجه را از متخصص مركز بگيرد . ديانا وقتي به پانسيون بازگشت ، با افتخار به من و فلورا گفت كه فردا راز
 
 پنهان در اين ماهي ها و آكواريوم افشا خواهد شد . او پدر را متهم مي كرد كه مي خواهد يك نقشه گنج را از ما
 
 مخفي كند و بي جهت زحمت حمل اين ماهي ها و آكواريوم را اين همه راه ، بر خود هموار نكرده است . به
 
ديانا گفتم كه نبايد راجع به پدر اين گونه فكر كند و او بهتر از هر كسي مي داند كه پدر چقدر نسبت به كودكان
 
يتيم و بي پناه ارادت دارد . اما ديانا دست بردار نبود و حتي آن قدر در خصوص ارزشمند بودن شش ماهي
 
طلايي داخل آكواريوم براي فلورا و زن صاحب پانسيون قصه گفت كه حساسيت آنها هم نسبت به ماهي ها
 
برانگيخته شد .

راستش خود من هم از اين حساسيت و پرده پوشي پدر دچار شك و ترديد شده بودم . او به محض اين كه
 
موضوع صحبت به ماهي ها كشانده مي شد عصباني شده و از ما مي خواست كه موضوع صحبت را عوض
 
كنيم و همين خشم و عصبانيت او ما را نسبت به راز پنهان درون آكواريوم يادگاري بچه ها مشكوك تر مي
 
ساخت .

سر انجام طاقت نياوردم و شب هنگام وقتي تنها بودم به سراغ كارت هاي جادويي پدر رفتم و يكي از آنها را
 
بيرون آوردم . تصويري از يك تنگ ماهي بود كه داخل آن يك ماهي قرمز شنا مي كرد . دستي بالاي تنگ
 
ماهي قرمز ديگري را از دم گرفته بود و مي خواست آن را هم داخل تنگ بيندازد . چيزي از عكس نفهميدم .
 
 كارت را برگرداندم و نوشته پشت آن را خواندم . نوشته پشت كارت اين بود :

"‌ وقتي چيزي را مي داني بايد در افشاي آن دانش بسيار محتاط باشي . شايد به زبان آوردن چيزي كه مي دانيم
 
براي كسي كه بدون آن شادتر است كار درستي نباشد . شايد دليل كم دانشي و بي اطلاعي بسياري از ما ظرفيت
 
 نداشتن ما براي قبول و تحمل اين علم و آگاهي است . شايد بعضي مواقع لازم باشد بپذيريم يك ، مساوي شش
 
است و در آن نبايد اصرار كنيم . وقتي قرار است يك مساوي شش شود و دلي آرام گيرد ، خوب بگذار به خاطر
 
 آن دل تمام قوانين رياضي براي اين بخش از دنيا بي معنا شود ! "

كارت را برگرداندم و دوباره به تصوير پشت آن خيره شدم . هيچ نفهميدم . بايد منتظر مي ماندم تا فردا گزارش
 
 مركز تحقيقات و پرورش ماهي به ديانا مي رسيد . راز اين آكواريوم حتما در آن گزارش منعكس بود .

روز بعد وقتي همه در اتاق بچه ها دور آكواريوم جمع بوديم و به آن خيره شده بوديم ، ديانا ناگهان با كاغذي در
 
 دست وارد اتاق شد و با فرياد گفت كه به اطلاعات كاملي راجع به اين نژاد از ماهي ها دست يافته است . به
 
 اطراف خيره شدم و هيچ اثري از پدر نديدم . در واقع او صبح زود براي خريد لباس و مايحتاج بچه ها از
 
پانسيون خارج شده بود و هنوز نيامده بود . به اصرار فلورا و زن صاحب پانسيون ديانا با صداي بلند شروع
 
 به خواندن گزارش كرد : " اين ماهي طلايي از كمياب ترين و گران قيمت ترين ماهي هاي آكواريومي است كه
 
 هيچ وقت رشد نمي كنند و عمر آنها حداكثر يكسال . "

براي يك لحظه متوجه اصل قضيه و اصرار پدر به مخفي كردن راز آكواريوم شدم . وقتي نوشته پشت كارت
 
جادويي به خاطرم آمد كه مي گفت شش مساوي يك است من بي جهت عدد شش را با تعداد ماهي ها اشتباه گرفته
 
 بودم ، شش در اين جا تعداد سال هايي بود كه از زمان فوت پدر و مادر اين بچه ها مي گذشت . يك نفر كه نمي
 
 خواست نامش فاش شود هر سال وقتي زمان مرگ ماهي ها فرا مي رسيد شش ماهي طلايي جديد و عين هم را
 
 به هر قيمتي كه بود جور مي كرد و با ماهي هاي در حال مرگ عوض مي كرد تا مبادا خاطر بچه ها آزرده
 
شود . و اين شخص كسي جز پدر نبود. او مي خواست به خاطر دل بچه ها قوانين رياضي در اين بخش از دنيا
 
 بي معنا شود .
نگذاشتم جمله ديانا تمام شود . به سمتش پريدم و گزارش را از دستش قاپيدم و بي اختيار آن را پاره كردم . بچه
 
 ها كه هنوز متوجه قضيه نشده بودند با اعتراض سرم فرياد كشيدند و مرا بخاطر اين رفتار عجيب سرزنش
 
كردند . مهلا و مهسا كه متوجه راز پنهان در آكواريوم نشده بودند به من گفتند كه خبر اين رفتار زشت را به
 
پدرم خواهند داد و ديانا كه از اين حركت من شوكه شده بود به حالت قهر به اتاق خودش رفت . نفسي عميق از
 
 كشيدم و از اينكه راز بزرگ پدر را حفظ كرده بودم به خودم مي باليدم . تصوير كارت جادويي را روي
 
چشمانم گذاشتم و آن را بوسيدم . ديگر باورم شده بود كه بعضي مواقع لازم است كه به هر قيمتي كه هست به
 
خاطر دل عزيزترين موجودات هستي ، شش مساوي يك شود . 
 
 
    
    



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 23:47 توسط ..:: عاشق تنها ::..

 قوانين بي معناي رياضي


 

قوانين بي معناي رياضي
 


‌ وقتي چيزي را مي داني بايد در افشاي آن دانش بسيار محتاط باشي . شايد به زبان آوردن چيزي كه مي دانيم

 براي كسي كه بدون آن شادتر است كار درستي نباشد . شايد دليل كم دانشي و بي اطلاعي بسياري از ما

ظرفيت نداشتن ما براي قبول و تحمل اين علم و آگاهي است . شايد بعضي مواقع لازم باشد بپذيريم يك ، مساوي

 شش است و در آن نبايد اصرار كنيم . وقتي قرار است يك مساوي شش شود و دلي آرام گيرد ، خوب بگذار به

خاطر آن دل تمام قوانين رياضي براي اين بخش از دنيا بي معنا شود !

 

    
    

 




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 23:46 توسط ..:: عاشق تنها ::..

صدايم كن


صدايم كن
 


صدايم كن صدايم كن


صداي تو ترانه است

 
نفسهاي تو در گوشم


كلامي عاشقانه است



اگر از بودن و ماندن


بدون عشق دلگيرم


صدايم كن به آغازي


كه من بي عشق مي ميرم



اگر خوابم اگر بيدار


اگر مستم اگر هوشيار


صدايم كن ، در آغوشت ، نگاهم دار



كويرم من ، اگر گلزار


اگر هيچم ، اگر بسيار


صدايم كن ، صدايم كن ، صدايم كن ، صدايم كن 

 

    
    

 




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 23:45 توسط ..:: عاشق تنها ::..

 

تنها

 

تنها


همه رفتن كسي دور و برم نيست


چنين بي كس شدن در باورم نيست


اگر اين آخر و اين عاقبت بود


به جز افسوس هوايي در سرم نيست



همه رفتن كسي با ما نموندش


كسي خط دل ما رو نخوندنش



همه رفتن ولي اين دل ما رو


همون كه فكر نمي كرديم سوزوندش



كه حاشا تقه اي بر در نخورده


كه آيا زنده ايم يا جان سپرده


كه حاشا صحبتي ، حرفي ، كلامي


كه جزو رفته هاييم ، ما نمانده



عجب بالا و پايين داره دنيا


عجب اين روزگار دلسرده با ما



يه روز دور و برم صد تا رفيق بود


منو امروز ببين ، تنهاي تنهام



****


خيال كردم كه اين گوشه كنارا


يكي داره هواي كار ما را


يكي هم اين ميون دلسوز ما هست


نداره آرزو ، آزار ما را



عجب بالا و پايين داره دنيا


عجب اين روزگار دلسرده با ما



يه روز دور و برم صد تا رفيق بود


منو امروز ببين ، تنهاي تنهام

 

    
    

 




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 23:44 توسط ..:: عاشق تنها ::..

 

عاشقانه   ( فروغ فرخ زاد )


عاشقانه
 

اي شب از روياي تو رنگين شده
 

سينه از عطر توام سنگين شده


اي به روي چشم من گسترده خويش

شاديم بخشنده از اندوه خويش


همچو باراني كه شويد جسم خاك

هستيم زآلودگي ها كرده پاك


اي تپش هاي تن سوزان من

آتشي در سايه مژگان من


اي زگندم زارها سرشاتر

اي ززرين شاخه ها پربارتر


اي بگشوده بر خورشيدها

در هجوم ظلمت ترديدها


با توام ديگر زدردي بيم نيست

هست اگر، جز درد خوشبختيم نيست


اي دل تنم من و اين بار نور؟

هاي هوي زندگي در قعر گور؟


اي دو چشمانت چمنزاران من

داغ چشمت خورده بر چشمان من


پيش از اينت گر كه در خود داشتم

هر كسي را تو نمي انگاشتم


درد تاريكي ست درد خواستن

رفتن و بيهوده خود را كاستن


سرنهادن برسينه دل سينه ها

سينه آلودن به چرك كينه ها


در نوازش، نيش ماران يافتن

زهر در لبخند ياران بافتن


زر نهادن در كف طرارها

گم شدن در پهنه بازارها


آه، اي با جان من آميخته
 
اي مرا از گور من انگيخته


چون ستاره، با دو بال زرشان

آمده از دور دست آسمانها


از تو تنها بيم خاموشي گرفت
 
پيكرم بوي هم آغوشي گرفت


جوي خشك سينه ام را آب تو

بستر رگهام را سيلاب تو


در جهاني اينچنين سرد و سياه

با قدم هايت هدم هايم به راه


 
    
    



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 23:43 توسط ..:: عاشق تنها ::..

 

عروسي


 

عروسي
 


ميهمانان مجلس عروسي دست زدند . داماد سعي مي كرد طبيعي بخندد . وقتي آخر شب همگي ميهمانان رفتند ،

با عروس خانم برآورد تخميني قيمت هديه ها را انجام داد . خيالش راحت شد . قسط اول مخارج عروسي را از

 فروش هديه ها مي توانست بدهد . اين بار از ته دل خنديد

 

   

    
    

 




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 23:42 توسط ..:: عاشق تنها ::..

 

لابلاي گذشته ها


 

لابلاي گذشته ها
 


امروز در لابلاي دست نوشته هاي ساليان پيش شعري ديدم از فريدون مشيري كه براي عزيزترينم نوشته

بودم. به ياد آن روزهاي پر خاطره و فراموش نشدني و به يمن نزديك شدن پاييز رويايي دوست داشتني

دوباره آن را مرور مي كنم:


"...من روز خويش را


با آفتاب روي تو


كز مشرق خيال دميده ست


آغاز مي كنم


من با تو مي نويسم و مي خوانم


من با تو راه مي روم و حرف مي زنم


وز شوق اين محال:


_كه دستم به دست توست!_


من، جاي راه رفتن


پرواز مي كنم!


آن لحظه ها كه مات


در انزواي خويش


يا در ميان جمع


خاموش مي نشينم:


موسيقي نگاه تو را گوش مي كنم


گاهي در ميان مردم


در ازدحام شهر


غير از تو، هر چه هست فراموش مي كنم...


گويند اين و آن به هم _آهسته_:


_هان هان! ديوانه را ببينيد بي خود،چو كودكان، لبخند مي زند!


و من، دور از اين ملامت بيگاه، همچنان سرمست


در فضاي پريخانه هاي راز


شاد از شكوه طالع و بخت موافقم


آخر، چگونه بانگ برآورم كه: _عاقلان


ديوانه نيستم، به خدا سخت "عاشقم"!!!"
 

 

    
    

 




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 23:41 توسط ..:: عاشق تنها ::..

 

روزهای من


 

روزهای من


روزها می گذرد، احساس می کنم که کسی در باد فریاد می زند. احساس می کنم که مرا از عمق جاده های مه

 آلود، یک آشنای دور صدا می زند.آهنگ آشنای صدای او ، مثل عبور نور، مثل عبور نوروز ، مثل آمدن روز

 است.


روزی که این قطار قدیمی در بستر موازی تکرار لحضه ایی بی بهانه توقف کند، تا چشمهای خسته خواب آلود

 از پشت پنجره ، تصویر ابرها را در قاب و طرح واژگونی جنگل را در آب بنگرد.


 

    
    



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 23:40 توسط ..:: عاشق تنها ::..

 

 آرزو

 
آرزو
 

آرزو دارم شبي عاشق شوي

آرزو دارم بفهمي درد را

تلخي برخوردهاي سرد را

مي رسد روزي كه بي من لحظه ها را سر كني

مي رسد روزي كه مرگ عشق را باور كني

مي رسد روزي كه شبها در كنار عكس من نامه هاي كهنه ام را مو به مو از بر كني...
 
 
 
    
    

 




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 23:39 توسط ..:: عاشق تنها ::..