سلام دوستان ببخشيد دیگه نمیتونم بیام نت وبه وبلاگی سربزنم وآپ کنم از همتون عضر خواهی میکنم موفق باشین دوستون دارم خوش باشین خدا نگهدار تا ........



به قلبم حق میدهم که تنها تو را میخواهد چون تو اولین و
آخرین عشق واقعی و همدلی هستی که در اعماق قلبم
نشسته ای و کسی هستی که میتوانی قلبم را برای
همیشه نزد خود نگه داری و با حضورت در قلبم انتظار آن

را برآورده کنی چونکه تو لایق آن هستی عزیزم



تو مرا می فهمی من تو را می خواهم
وهمین ساده ترین قصه یک انسان است
تو مرا می خوانی من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم
و تو هم می دانی تا ابد در دل من می مانی


تنها تو یار من باش
ای آخرین امیدم ای نازنین ترین یار
چشم انتظار من باش
من زنده ام به یادت
ای مهربون عاشق
چشم انتظار من باش



تو تموم دنیامی تو تموم حرفامی
تو همه لحظه گرم عاشق بودنی
یه ستاره داره چشمک میزنه از آسمون
داره دلمو می بره . می بره بی نام و نشون
اون ستاره همون چشمای تویه تو آسمون
داره پر پر میزنه دلم واسه دیدن اون


يكی را دوست دارم
ولی افسوس او هرگز نميداند
نگاهش ميكنم شايد
بخواند از نگاه من
كه او را دوست مي دارم
ولی افسوس او هرگز نميداند
به برگ گل نوشتم من
تو را دوست مي دارم
ولی افسوس او گل را
به زلف كودكی آويخت تا او را بخنداند
به مهتاب گفتم ای مهتاب
سر راهت به كوی او
سلام من رسان و گو
تو را من دوست مي دارم
ولی افسوس چون مهتاب به روی بسترش لغزيد
يكی ابر سيه آمد كه روی ماه تابان را بپوشانيد
صبا را ديدم و گفتم صبا دستت به دامانت
بگو از من به دلدارم تو را من دوست مي دارم
ولی افسوس و صد افسوس
زابر تيره برقی جست
كه قاصد را ميان ره بسوزانيد
كنون وامانده از هر جا
دگر با خود كنم نجوا
يكی را دوست مي دارم
ولی افسوس او هرگز نميداند .


















عشق ، خیلی ساده است .
عشق ، گوش سپردن است . گوش سپردن به مردم .
منتظر نباشیم تا نوبت حرف زدن به ما برسد .
فقط گوش بدهیم . به چشمهایشان نگاه کنیم .
حواسمان به حرفهایی باشد که آنها می گویند.
فقط گوش بدهیم .
عشق خیلی ساده است.
عشق ... قدردانی کردن است .
ازمردم به خاطر چیزی که هستند قدردانی کنیم .
نه به خاطر چیزی که ما می خواهیم باشند .
فقط ازآنها قدردانی کنیم و آنها راتایید کنیم .
به همه کسانی که ازما حمایت می کنند فکر کنیم .
مادرمان ، پدرمان ، همسرمان ، دوستانمان .
فقط ازآنها قدردانی کنیم .
به آنها بگوییم که دردل ما جایگاهی مخصوص دارند و
اصلا دراندیشه ما باهمه فرق دارند .
افراد معروف و مشهوری که دراطرافمان و درجهان هستند
دنیای ما را نمی سازند ، بلکه دوستانمان ، خانواده مان و
فرزندانمان دنیای ما را می سازند .
زیرا...
عشق ساده است .
عشق ... چیزی است که باید هرروز حس بشود.
لازم نیست که حتما فوق العاده و غیر عادی باشد.
می تواند خیلی معمولی و پیش پا افتاده باشد .
بخشی از زندگیمان .
مثل نوشیدن یک فنجان چای داغ ، خواندن مجله مورد
علاقه مان یا یک صبح دلپذیر .









يكي بود يكي نبود، اوني كه بود تو بودي و اوني كه نبود من بودم !
يكي داشت و يكي نداشت، اوني كه داشت تو بودي و اوني كه تو رو نداشت من بودم!
يكي خواست و يكي نخواست، اوني كه خواست تو بودي اوني كه بي تو بودن رو نخواست من بودم!
يكي آورد و يكي نياورد، اوني كه آورد تو بودي اوني كه جز تو به هيچ كس ايمان نياورد من بودم !
يكي برد و يكي باخت، اوني كه برد تو بودي اوني كه دل به تو باخت من بودم!
يكي گفت و يكي نگفت، اوني كه گفت تو بودي اوني كه " دوست دارم " رو به هيچ كس جز تو نگفت من بودم
تو را می ستایم
چرا که لبخندت ثانیه هایم را گرما می بخشد.
تو را می ستایم
برای آنکه نگاهت دلم را روشن می کند.
تو را می ستایم
چون گام هایت در سرزمین آفتاب زمان را تکان می دهد.
تو را می ستایم
چرا که شایسته ی ستایشی

تقدیم به بهترینم :f 


بهترين باش.......
اگر نمي تواني بلوطي بر فراز تپه اي باشي ، بوته اي در دامنه اي باش.
ولي بهترين بوته اي باش كه در كناره راه روييده.
اگر نمي تواني درخت باشي ، بوته باش،
اگر نمي تواني بوته باشي ، علف كوچكي باش و
چشم انداز كنار شاه راهي را شادمانه تر كن
اگر نمي تواني نهنگ باشي ، فقط يك ماهي كوچك باش
ولي بازيگوش ترين ماهي درياچه
در اين دنيا براي همه كاري هست
كارهاي بزرگ
كارهاي كمي كوچك
و آنچه كه وظيفه ماست ، چندان دور از دسترس نيست.
اگر نمي تواني شاه راه باشي ، كوره راه باش
اگر نمي تواني خورشيد باشي ، ستاره باش
با بردن و باختن ، اندازه ات نمي گيرند
هر آنچه كه هستي، بهترين باش

















گفتم : خدای من ، دقایقی بود درزندگانیم که هوس می کردم سرسنگینم را که پر از دغدغه ی دیروز بود و
هراس
فردا برشانه های صبورت بگذارم ، آرام برایت بگویم و بگریم ، درآن لحظات شانه های تو کجا بود ؟
گفت : عزیزتر از هرچه هست ، تو نه تنها درآن لحظات دلتنگی که درتمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده
بودی ،
من آنی خود را ازتو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی . من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد ،
با
شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم .
گفتم : پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی ، اینگونه زار بگریم ؟
گفت : عزیزتر ازهرچه هست ، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند ، اشکهایت به
من
رسید و من یکی یکی برزنگارهای روحت ریختم تا بازهم ازجنس نور باشی و از حوالی آسمان ، چرا که تنها
اینگونه
می شود تا همیشه شاد بود .
گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگی بود که برسرراهم گذاشته بودی ؟
گفت : بارها صدایت کردم ، آرام گفتم ازاین راه نرو که به جایی نمی رسی ،توهرگز گوش نکردی و آن سنگ
بزرگ
فریاد بلند من بود که عزیز ازهرچه هست ازاین راه نرو که به نا کجا هم نخواهی رسید .
گفتم : پس چرا آن همه درد دردلم انباشتی ؟
گفت : روزیت دادم تا صدایم کنی ، چیزی نگفتی ، پناهت دادم تا صدایم کنی ، چیزی نگفتی ، بارها گل برایت
فرستادم ، کلامی نگفتی ، می خواستم برایم بگویی آخر تو بنده ی من بودی ، چاره ای نبود جز نزول درد که
تو
تنها اینگونه شد که صدایم کردی .گفتم : پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را ازدلم نراندی ؟
گفت : اول بار که گفتی خدا ، آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد باردگر خدای تو را نشنوم ، تو باز گفتی خدا و
من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر ، من می دانستم تو بعد از علاج درد برخدا گفتن اصرار نمی کنی و
گرنه
همان بار اول شفایت می دادم .
گفتم : مهربانترین خدا ، دوست دارمت ...
گفت : عزیزتر از هرچه هست من دوست تر دارمت ...









تنهايي شعر از مصطفی هیچکس
گاهی انسان نیازمند تنهایی است
گاهی انسان نیازمند عشق است
روزی به جاده ای تاریک قدم می نهیم
جاده ای را که هیچ کس را خبری از آن نیست
شمعی به دستمان داده اند
تا با آن راه خود بیابیم
شمعی که تا آن را روشن می کنیم
فقط خود را می بینیم نه چیز دیگر
از آن چه که تا کنون غافل بوده ایم
عشق درونمان که خاموش شده است
انسان به آسمان خیره می شود
به زمین می اندیشد
در آب غرق می شود
از باران می ریزد
در صخره ها می شکند
در برف می غلتد
با مورچگان زندگی می آموزد
با پرندگان پرواز می کند
با شیر می درد
با آهو خیز بر می دارد
با خود به جای خود زندگی می کند
با شمع نور می افشاند
با دریا ، وسعت بی پایان را می بیند
با ستارگان زیبایی می بخشد
با خدا نجوا می کند
اما با چه چیز می توان عشق را بدست آورد
چگونه می توان خدا را دید
این سؤالی است که همیشه می پرسیم
گاهی آدمی تنها می شود
به تنهایی می اندیشد و تنها می شود
گاهی انسان نیازمند تنهایی است


















امروز صبح که از خواب بيدار شدي، نگاهت مي کردم و اميدوار بودم که با من حرف بزني. حتي براي چند
کلمه، نظرم را بپرسي يا براي اتفاق خوبي که ديروز در زندگي ات افتاد، از من تشکر کني. اما متوجه شدم که
خيلي مشغولي، مشغول انتخاب لباسي که مي خواستي بپوشي. وقتي داشتي اين طرف و آن طرف مي دويدي تا
حاضر شوي فکر مي کردم چند دقيقه اي وقت داري که بايستي و به من بگويي: سلام؛ اما تو خيلي مشغول
بودي.
يک بار مجبور شدي منتظر بشوي و براي مدت يک ربع کاري نداشتي جز آنکه روي يک صندلي بنشيني. بعد
ديدمت که از جا پريدي. خيال کردم مي خواهي با من صحبت کني؛ اما به طرف تلفن دويدي و در عوض به
دوستت تلفن کردي تا از آخرين شايعات با خبر شوي. تمام روز با صبوري منتظر بودم. با اونهمه کارهاي
مختلف گمان مي کنم که اصلاً وقت نداشتي با من حرف بزني. متوجه شدم قبل از نهار هي دور و برت را نگاه
مي کني، شايد چون خجالت مي کشيدي که با من حرف بزني، سرت را به سوي من خم نکردي. تو به خانه
رفتي و به نظر مي رسيد که هنوز خيلي کارها براي انجام دادن داري.
بعد از انجام دادن چند کار، تلويزيون را روشن کردي. نمي دانم تلويزيون را دوست داري يا نه؟ در آن چيزهاي
زيادي نشان مي دهند و تو هر روز مدت زيادي از روزت را جلوي آن مي گذراني؛ در حالي که درباره هيچ
چيز فکر نمي کني و فقط از برنامه هايش لذت مي بري... باز هم صبورانه انتظارت را کشيدم و تو در حالي
که تلويزيون را نگاه مي کردي، شام خوردي و باز هم با من صحبت نکردي. موقع خواب...، فکر مي کنم خيلي
خسته بودي. بعد از آن که به اعضاي خوانواده ات شب به خير گفتي، به رختخواب رفتي و فوراً به خواب
رفتي. اشکالي ندارد. احتمالاً متوجه نشدي که من هميشه در کنارت و براي کمک به تو آماده ام. من صبورم،
بيش از آنچه تو فکرش را مي کني. حتي دلم مي خواهد يادت بدهم که تو چطور با ديگران صبور باشي. من
آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم. منتظر يک سر تکان دادن، دعا ،فکريا گوشه اي از قلبت که
متشکر باشد.
خيلي سخت است که يک مکالمه يک طرفه داشته باشي. خوب، من باز هم منتظرت هستم؛ سراسر پر از عشق
تو... به اميد آنکه شايد امروز کمي هم به من وقت بدهي. آيا وقت داري که با من صحبت كني؟ اگر نه،عيبي
ندارد،مي فهمم و هنوز هم دوستت دارم.
دوست و دوستدارت: خدا









آروم چشمانم را باز كردم. احساس عجيبي بود. گويي همه اطرافيانم به طرز عجيبي به من چشم دوخته اند.
سكوت!
همجا ساكت بود و هيچ صدايي شنيده نمي شد. ديگر نمي توانستم صدايي بشنوم. واي چه حس عجيبي! چه شده
است؟! مادرم را ميشناسم. ميخواهم داد بزنم: مادر! ولي چه فايده ديگر نميتوانم بشنوم. گوشهايم ديگر نمي
شنود. ديگر نمي توانم صداي زيباي گنجشكهايي كه سحرگاه شلوغ و پلوغ ميكنند بشنوم.
خدايا! چرا با من چنين كردي؟ ديگر نميتوانم شبانگاه قبل از خواب به نواي دلنشين گيتار كه تارهاي آن با
انگشتان خودم ميلرزيد گوش كنم! چه تارهاي سردي. فقط ميلرزند و فايده اي ندارند. هيچ صدايي! سكوت!
سكوت و سكوت.









در شهري دور افتاده , خانواده فقيري زندگي ميكردند. پدر خانواده از اينكه دختر 5 ساله شان مقداري پول براي
خريد كاغذ كادوي طلايي رنگ مصرف كرده بود , ناراحت بود چون همان مقدار پول هم به سختي به دست مي
آمد.
دخترك با كاغذ كادو يك جعبه را بسته بندي كرده و آن را زير درخت كريسمس گذاشته بود.
صبح روز بعد , دخترك جعبه را نزد پدرش برد و گفت : بابا , اين هديه من است . پدر جعبه را از دختر
خردسالش
گرفت و آن را باز كرد.
داخل جعبه خالي بود !
پدر باعصبانيت فرياد زد : مگر نميداني وقتي به كسي هديه ميدهي بايد داخل جعبه چيزي هم بگذاري ؟
اشك از چشمان دخترك سرازير شد و با اندوه گفت : بابا جان , من پول نداشتم ولي در عوض هزار بوسه
برايت
داخل جعبه گذاشتم . چهره پدر از شرمندگي سرخ شد , دختر خردسالش را بغل كرده و او را غرق بوسه كرد.









دختر: مطمئني كه مي خواهي با من ازدواج كني؟
پسر: بهت قول ميدم!
دختر: حتي با اينكه چشام نمي بينه؟
پسر: آره. راستي اگه يك روز چشات خوب شه بازم ميخواي با من ازدواج كني؟
دختر: شك نكن.
به دختر خبر دادند كه دو چشم براي پيوند دادن به چشمان او پيدا شده. عمل با موفقيت انجام شد و دختر مشتاقانه
منتظر پسر بود. پسر آمد و دختر با كمال شگفتي ديد كه پسر نابيناست!!!
پسر گفت: حالا باز هم حاضري با من ازدواج كني؟
دختر: نه!
پسر: (سكوت)
پسر قبل از اينكه برود گفت: خداحافظ اما اين بار قول بده مواظب چشمات باشي.
دختر گفت: نگران نباش.
پسر گفت: چرا، جاي نگراني داره. درسته حالا دو چشم عاريتي داري، اما مسئله اينه كه معلوم شد تو با آن
چشمها فقط نگاه ميكني، نمي بيني!


















عزيزم! متاسفم. ديگر نمي توانم به اين رابطه دور ادامه دهم و با كمال تاسف تا الان ده بار به تو خيانت
عزيزم! مرا ببخش. اما من هر چه فكر كردم قيافه تو را به ياد نياوردم. لطفا عكس خودت را از عكسهاي تو

















وقتي چيزي را مي داني بايد در افشاي آن دانش بسيار محتاط باشي . شايد به زبان آوردن چيزي كه مي دانيم
براي كسي كه بدون آن شادتر است كار درستي نباشد . شايد دليل كم دانشي و بي اطلاعي بسياري از ما
ظرفيت نداشتن ما براي قبول و تحمل اين علم و آگاهي است . شايد بعضي مواقع لازم باشد بپذيريم يك ، مساوي
شش است و در آن نبايد اصرار كنيم . وقتي قرار است يك مساوي شش شود و دلي آرام گيرد ، خوب بگذار به
خاطر آن دل تمام قوانين رياضي براي اين بخش از دنيا بي معنا شود !









صدايم كن صدايم كن
صداي تو ترانه است
نفسهاي تو در گوشم
كلامي عاشقانه است
اگر از بودن و ماندن
بدون عشق دلگيرم
صدايم كن به آغازي
كه من بي عشق مي ميرم
اگر خوابم اگر بيدار
اگر مستم اگر هوشيار
صدايم كن ، در آغوشت ، نگاهم دار
كويرم من ، اگر گلزار
اگر هيچم ، اگر بسيار
صدايم كن ، صدايم كن ، صدايم كن ، صدايم كن









همه رفتن كسي دور و برم نيست
چنين بي كس شدن در باورم نيست
اگر اين آخر و اين عاقبت بود
به جز افسوس هوايي در سرم نيست
همه رفتن كسي با ما نموندش
كسي خط دل ما رو نخوندنش
همه رفتن ولي اين دل ما رو
همون كه فكر نمي كرديم سوزوندش
كه حاشا تقه اي بر در نخورده
كه آيا زنده ايم يا جان سپرده
كه حاشا صحبتي ، حرفي ، كلامي
كه جزو رفته هاييم ، ما نمانده
عجب بالا و پايين داره دنيا
عجب اين روزگار دلسرده با ما
يه روز دور و برم صد تا رفيق بود
منو امروز ببين ، تنهاي تنهام
****
خيال كردم كه اين گوشه كنارا
يكي داره هواي كار ما را
يكي هم اين ميون دلسوز ما هست
نداره آرزو ، آزار ما را
عجب بالا و پايين داره دنيا
عجب اين روزگار دلسرده با ما
يه روز دور و برم صد تا رفيق بود
منو امروز ببين ، تنهاي تنهام


















ميهمانان مجلس عروسي دست زدند . داماد سعي مي كرد طبيعي بخندد . وقتي آخر شب همگي ميهمانان رفتند ،
با عروس خانم برآورد تخميني قيمت هديه ها را انجام داد . خيالش راحت شد . قسط اول مخارج عروسي را از
فروش هديه ها مي توانست بدهد . اين بار از ته دل خنديد









امروز در لابلاي دست نوشته هاي ساليان پيش شعري ديدم از فريدون مشيري كه براي عزيزترينم نوشته
بودم. به ياد آن روزهاي پر خاطره و فراموش نشدني و به يمن نزديك شدن پاييز رويايي دوست داشتني
دوباره آن را مرور مي كنم:
"...من روز خويش را
با آفتاب روي تو
كز مشرق خيال دميده ست
آغاز مي كنم
من با تو مي نويسم و مي خوانم
من با تو راه مي روم و حرف مي زنم
وز شوق اين محال:
_كه دستم به دست توست!_
من، جاي راه رفتن
پرواز مي كنم!
آن لحظه ها كه مات
در انزواي خويش
يا در ميان جمع
خاموش مي نشينم:
موسيقي نگاه تو را گوش مي كنم
گاهي در ميان مردم
در ازدحام شهر
غير از تو، هر چه هست فراموش مي كنم...
گويند اين و آن به هم _آهسته_:
_هان هان! ديوانه را ببينيد بي خود،چو كودكان، لبخند مي زند!
و من، دور از اين ملامت بيگاه، همچنان سرمست
در فضاي پريخانه هاي راز
شاد از شكوه طالع و بخت موافقم
آخر، چگونه بانگ برآورم كه: _عاقلان
ديوانه نيستم، به خدا سخت "عاشقم"!!!"









روزها می گذرد، احساس می کنم که کسی در باد فریاد می زند. احساس می کنم که مرا از عمق جاده های مه
آلود، یک آشنای دور صدا می زند.آهنگ آشنای صدای او ، مثل عبور نور، مثل عبور نوروز ، مثل آمدن روز
است.
روزی که این قطار قدیمی در بستر موازی تکرار لحضه ایی بی بهانه توقف کند، تا چشمهای خسته خواب آلود
از پشت پنجره ، تصویر ابرها را در قاب و طرح واژگونی جنگل را در آب بنگرد.
















